جوان ناکام

صدها رنگ - صدها رج
نویسنده : جوان ناکام - ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٦
 


 
comment نظرات ()
 
صلح حدیبیه
نویسنده : جوان ناکام - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٦
 

قرآن را باز کردم:

بسم الله الرحمن الرحیم

انا فتحنا لک فتحا مبینا..................لقد رضی الله عن المومنین اذ یبایعونک تحت الشجرة فعلم ما فی قلوبهم فانزل السکینة علیهم و اثبهم فتحا قریبا

 

اول از همه یاد حاج آقا صادقی افتادم. بعید می دانم دختران علم و صنعت، امیرکبیر و بعضا خواجه نصیری که حلاوت حج دانشجویی را چشیدند، این اسم را فراموش کنند.

یاد مسجدی که نمی دونم اسمش چی بود اما در مکان حدیبیه ساخته شده بود و سکویی بود برای دومین پرواز عشق، یاد بستنی های آب شده ای که عادت کرده بودیم به خوردنشون و اگر نمی رسید غرغر بچه ها هوا بود و ...

و یاد ذیقعده سال ششم هجری که گروهی از مسلمانان قصد حج کردند و در حدیبیه گروهی از قریش مانع ادامه حرکت شان شدند. پیامبر برای اینکه جلوی سوء برداشت آنها به جنگ گرفته شود، دستور داده بودند که مسلمانان احرام عمره ببندند و تعداد زیادی شتر برای قربانی با خود همراه داشته باشند و هیچ سلاحی به جز شمشیر در نیام با خود حمل نکنند. وقتی فرستادگان قریش این وضع را دیدند بدون صحبتی خبر بردند که مسلمین قصدی جز زیارت ندارند اما قریش باور نکرد و بر جلوگیری از ورود پیغمبر مصمم شد. از طرف دیگر پیامبر برای نشان دادن حسن نیت فردی را با شتر خود  به مکه فرستاد اما قریش شتر را کشتند و قصد کشتن فرستاده را نیز داشتند.

دوباره پیامبر تصمیم گرفت فردی را برای مذاکره به مکه بفرستد. چون از او نیز خبری نشد شایعه افتاد که سفیر پیامبر کشته شده و رسول خدا که احساس کرد قریش بر آنها جنگی ناخواسته تحمیل می کند، مسلمانان را زیر درختی جمع و از آنها پیمان گرفت که تا پای جان مقاومت کنند. این پیمان به بیعت شجره یا بیعت رضوان شهرت یافت.(همان بیعتی که در آیه ی بالا ازش یاد شده!)

وقتی این بیعت بسته شد، خبر رسید که سفیر پیامبر سالم است و همراه نماینده تام الاختیار قریش به حدیبیه باز می گردد. نماینده قریش مامور بود تا قرارداد صلحی را با پیامبر منعقد کند که پس از گفت و گو ها اهم مفاد آن، موارد زیر شد:

1.       عدم جنگ و درگیری بین اسلام و قریش تا ده سال

2.       امکان زیارت خانه خدا برای مسلمانان از سال آینده

3.       هر کس از قریش ایمان آورد و نزد پیامبر رود باید او را به قریش تحویل دهند ولی برعکس آن یعنی اگر مسلمانی از اسلام برگشت و به قریش پناه برد در امان است و به مسلمانان پس داده نمی شود

4.       در امان بودن طرفین در زیارت و تجارت

به خاطر ماده سوم بسیاری این صلح را مایه ذلت مسلمانان و به ضرر اسلام می دانستند و پیامبر را از امضای آن نهی می کردند اما برکات این صلح به مرور آشکار شد و در همین باره آیات نخستین سوره فتح نازل گردید:

انا فتحنا لک فتحا مبینا

خداوند همانی که برخی از آن احساس حقارت می کردند را با عنوان فتح مبین یاد کرده است، البته تصور بسیاری چنین است که این آیه در فتح مکه نازل شد ولی جالب است بدانید از زمان صلح حدیبیه تا فتح مکه دو سال طول کشید و این صلح فقط سرآغاز گسترش جهان شمول اسلام بود.

خدا از آنچه در قلب های ماست آگاه است، بیایید در این ماه مبارک ما هم تا پای جان پیمان ببندیم تا به وعده ی خودش جنود زمینی و آسمانی او به یاریمان بیایند و ما هم به فتحی مبین و فرجی عظیم دست یابیم

راستی تا حالا شده یک دستور دینی را دست و پا گیر و از همه جهات به ضرر خودتون ببینید و بخواهید به هر نحو ازش فرار کنید، در آن حال یاد جواب رسول خدا در مورد همان ماده سه بیافتید که فرمود: وقتی کسی از ما گریخته و به آنها پناه برد، از رحمت خدا دور شده و ما به او نیازی نداریم. اما اگر از آنها کسی ایمان بیاورد و ما او را تسلیم کنیم، به طور قطع خدا برای او فرج و گشایشی خواهد کرد.

 البته بد نیست این را هم بدانید که ابوبصیر ثقفی یکی از همان هایی که توسط پیامبر تحویل داده شد، کاری کرد که قریش خودش به تنگ آمد و از قرار داد خود در مورد او و همراهانش چشم پوشی کرد و آنها به مدینه سکنا گزیدند.

 

پیش نوشت:

بارها و بارها صفحه پرشین بلاگ رو باز کردم تا بنویسم اما هردفعه پشیمون شدم و بستمش

حتی الان هم که بازش کردم ولی نبستم نمی دونستم از چی بنویسم، این حال در دو وضعیت رخ می دهد، اول وقتی که واقعا هیچ چیز برای گفتن نداری و دوم زمانی که خیلی چیز داری که نمی دونی کدوم رو بگی.

اعتراف می کنم که نمی دونم حال کنونیم مصداق کدام یک از وضعیت های دوگانه بالاست.


 
comment نظرات ()
 
P & NP Classes
نویسنده : جوان ناکام - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢۳
 

بسم رب الودود

داشتم فکر می کردم چقدر بی جنبه ام، آخه چند ماه پیش یک خبرنگار خبرگزاری (فکر کنم فارس) که خدمتشون می رسیدیم (تحت عنوان کلاس خبرنگاری)، کلی زد تو ذوقم...

به من می فرمودند شما روحیه خودبزرگ بینی دارید برای همین راحت نمی نویسید فکر می کنید باید متفاوت از دیگران باشید و نوشتنتون خیلی ثقیل و نچسبه

منم دیگه نرفتم کلاس، دیگه هم دست به قلم (بخوانید دست به کیبرد) نشدم البته نشد که برم و نشد که بشم ....

دیروز که درس می خواندم دیدم چقدر دیدگاهم نسبت به درسها عوض شده . . .

یک مسئله ی باز بسیار مهم در محاسبه پیچیدگی زمانی الگوریتمها تساوی دو کلاسP و NP است. اگر این تساوی ثابت شود هیچ مسئله ای باقی نخواهد ماند که در زمان مناسب قادر به حل آن نباشیم.

در کتاب همین نکته را اشاره کرده و ادامه داده بود: البته به نظر می رسد که این تساوی برقرار نباشد

هرچند بارها و بارها با این نکته برخود کرده بودم ولی روز گذشته که این جمله را دیدم نیشخندی به آن زدم و گفتم: چه احمقانه!

 

اگر یک کم از منظر جهان بینی الهی به مطلب نگاه کنیم، در همین فاصله ای که بین P و NP هست، راحت دست خدا را می بینیم. آخر مگر کار نشد دارد؟ این که ابزار و دید ما محدود است، یعنی نمی شود؟ احساس می کنم خدا جاهایی می خواهد از ما زهرچشم بگیرد، گیرم نظم و قواعد خدا در زمین را با عقول ناقص خود تقلید کردیم تا چند چرخی بسازیم و بچرخانیم، اما برخی چرخ ها را چنان ساخته ایم که خود نیز از چرخاندنشان عاجزیم. مثل همین دسته مسائل NP. آنوقت ید قدرت محبوب را بنگرید که انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون. زهی خیال باطل از این فج عمیق، چه با غرور خود را خلیفه و امانت دار او در زمین می دانیم!

پی نوشت: ببخشید خیلی خوش و زمخت نوشتم آخه کلی دعوام کردند که نباید عامیانه بنویسم . . .

 


 
comment نظرات ()
 
من تحت اقدامکم!!!
نویسنده : جوان ناکام - ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٢
 

یادمه بچه تر که بودم از زمانی که تقویم می رسید دستم شروع می کردم ورق زدن، جمعه به جمعه می رفتم جلو و می دیدم که تو سال جدید جمعه ها تقارن با چه مناسبت هایی دارند، فکر می کردم روزی که آقامون می یاد باید یه جمعه خیلی خاصی باشه

یادمه یه بار یکی از معلما که زیادی عاشق میزد گفت اگر فقط بخواهید جمعه ها منتظر آقا باشید اسمتون منتظر نیست منتظر هرلحظه نگران و در تب و تاب رسیدن معشوقه اتفاقا چند وقت پیش با احادیثی روبرو شدیم که می گفت باید از زیرپاهای خود (تحت اقدامکم) منتظر فرج ماباشید دوتا برداشت ازش کردیم یکی اینکه اگر خودتون کاری کردید منتظر نتیجه هم باشید وگرنه ول معطلید و دوم اینکه جوری منتظر باشید که انگار همین الان فرج رخ میده

امروز صبح که بلند شدم یادم افتاد که امروز جمعه است اتفاقا از چند روز پیش هم شنیده بودم که آخر هفته دحو الارضه روزی که تو روایات گفتند روز قیام حضرت حجت (عج) است.

با خودم فکر کردم یعنی می شه امروز باشه!!! اما یه چیزی ته دلم می گفت آخه تو که آماده نیستی، جا می مونی اگر امروز باشه. چقدر خودخواه! فرج رو هم برای خودمون می خوایم نه برای فرج امامون... اینجاست که فرق حاجتی که فقط هر روز به زبان می آریم با دعایی که واقعا در دلمونه آشکار می شه

اللهم عجل فرج اولیائک و اردد علیهم مظالمهم و اظهر بالحق قائمهم و اجعله لدینک منتصرا و بامرک فی اعدائک مؤتمرا اللهم احففه بملائکة النصر و بما القیت الیه من الامر فی لیلة القدر منتقما لک حتی ترضی و یعود دینک به و علی یدیه جدیدا غضّا و یمحض الحق محضا و یرفض الباطل رفضا

اللهم صل علیه و علی جمیع ابائه و اجعلنا من صحبه و اسرته و ابعثنا فی کرته حتی نکون فی زمانه من اعوانه اللهم ادرک بنا قیامه و اشهدنا ایامه و صل علیه و اردد الینا سلامه و سلام علیه و رحمته الله و برکته

(بخش پایانی دعای روز بیست و پنجم ذی القعده)

پی نوشت1: تا حالا دقت کردید که نصف یا حداقل یک سوم از محتوای اغلب ادعیه های ایام الله دارای مضامین مشابهی است؟؟!!

وا ذکرهم بایام الله اما امان از غفلت ما!!!

پی نوشت 2: زمین سخت است آسانی ندارد/گمانم ابر بارانی ندارد/تو از شرقی ترین خورشید عالم/ بپرس این هجر پایانی ندارد؟

پی نوشت 3: دحو الارض از دل دوست جونم


 
comment نظرات ()
 
خوش به حال جزیره ناشناخته
نویسنده : جوان ناکام - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٥
 

امشب جزیره ناشناخته بهم زنگ زد. مثل دیشب ...

حرف های دیشبم به هیچ وجه آرومش نکرده بود، هنوز فکر می کرد که جزیره ناشناختست درحالیکه تک جزیره ی سرزمینمون بود

دیشب برام از محمد گفت. یادم نمی یاد محمدِ چی؟ ولی وقتی نام محمد رو می برد فقط از همون لحن صداش پای تلفن اوج عشق و علاقه اش رو می فهمیدم

از موقعی که شناختمش بهش مشکوک بودم، حس می کردم که عاشقه یکی هست، عشقی که بهش نرسیده و یه جوری می خواد از همه مخفی بکنه.

دیشب که بلاخره خودش موضوع رو شروع کرد ازش پرسیدم که چند وقته می شناسش؟ گفت سه چهار سالی می شه پرسیدم چه جوری آشنا شدید؟ نسبتی دارید؟ گفت نه خودش خودش رو بهم شناسوند، همون اولین باری که نگاهمون تو هم گره خورد جذبه نگاهش منو گرفت ولی من نفهمیدم چه جوری آشنا شدند و نمی دونم چرا اصلا به زبونم نیومد که بپرسم. شاید فکر کردم یه رازِ شایدم فکر کردم حالا مگه چی می شه اگربدونم چه جوری؟ هرجوری! مهم اینه که طرف در باغ سبز نشون داده

برام از خاطره پارسال زمستون گفت از روزی که سخت برف می اومد و سخت هم دل تنگ محمد شده بود و به هر جون کندنی خودش رو به وعده گاه رسونده بود، تو راه با محمد صحبت کرده بود گفته بود که از برف پارو کردن اصلا خوشش نمی یاد و می خواد مثل همیشه بیاد اونجا مثل خانم خانما بشینه حرفاش رو بزنه درد و دلاش رو بکنه و مثل همیشه دلش رو جا بذاره و برگرده...

خودش می گفت باورم نمی شد وقتی رسیدم همه جا سفیده سفید بود برف تا حدی بود که تا ساق پام تو برف فرو میرفت نزدیک خونه محمد که شدم دیدم پاک پاکه برخلاف بقیه خونه ها که این بار زیر برف به فراموشی سپرده شده بودند، انگار همین الان یکی اینجا رو پارو کرده باشه. یاد نجوا هام با محمد افتادم.... محمد جان من حوصله برف پارو کردن ندارما!!! خودش بود شهید محمدِ...

اگر بطلبند فردا می خوام با جزیره ناشناخته برم زیارت، محمد آقا ما که چیزی نداریم خودتون به نداری ما نظری کنید....


 
comment نظرات ()
 
بسم رب القلم
نویسنده : جوان ناکام - ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱۱
 

چندی پیش برای اولین بار سر کلاس الگوریتم های موازی رفتم. در این کلاس بعضی موارد جدید بود و بعضی چیزها قدیمی.

جدید مثل استادی که هرگز قبل از این در عمر دانشجویی ام درسی باهاش پاس نکرده بودم . مهمترین خصیصه ی استاد این بود که از همه ی استادای دانشکده که باهاشون تا حالا کلاس داشتم لهجه انگلیسی بهتری داشت و وقتی لغتی رو به انگلیسی می گفت حداقل من مجبور نبودم ۵ دقیقه به فکر فروبرم که زمان دانشجوییش در خارج از کشور چجوری بقیه حرفش رو می فهمیدند.

قدیمی مثل کلاس ٣٠٧ که یکی از اون زمین هایی است که فکر کنم روز قیامت زمان حساب و کتاب من که بشه احضارش می کنند برای شهادت چون نسبت به خط و خال هم خوب شناخت پیدا کردیم. من از گیر زبونه ی درش و زخم های رو تخته سیاه و تعداد کف  پوش های کنده شدش و اون از زیرگوشی غرغر کردنام و زخم زبون استادا و تعداد سوالاتی که با هر منظور! تو این کلاس پرسیدم.

جدید مثل یه استادی که برخلاف بقیه استادها که وقتی جزوه هاشون رو جا می ذارن یا  وقتی اسلایداشون رو پیدا نمی کنن نود دقیقه چرت و پرت تحویل دانشجو میدن نیست بلکه یک ربع ساعت همراه با عذرخواهی دنبال اسلایداش می گرده.

قدیمی مثل بیان عنوانی برای درس که شباهتی به درسی که شما گرفتید نداره مثلا randomized algorithms وقتی که شما درسی با عنوان parallel algorithms گرفته اید.

و جدیدتر از همه بیان دغدغه های فلسفی یک دانشجو که ١٧  سال دروس غربی رو با متد غربی جوری بهش خورانده اند که به نحوی بسیار محیر العقول وسط یه کلاس کاملا ریاضی جوابی برای مبحث جبرو اختیار پیدا می کنه.

دانشجو: استاد اگر وقت هست می شه یه سوال فلسفی بپرسم، البته نمی دونم چقدر مربوط به درس می شه... اگر اجازه بدید

استاد سری تکان می دهد.

دانشجو: سوالی که همیشه برای من مطرحه اینه که ما هرچی علم و آگاهی مون نسبت به مسئله بیشتر می شه از رندم بودن بیشتر به سمت قطعیت حرکت می کنیم. درسته؟

استاد: بله خوب مسلمه! اگر فضا ساده باشه ما از ابزار ریاضی مثل تئوری احتمالات برای مدل کردن فضا استفاده می کنیم اگر فضا پیچیده شد دیگر ابزارها کارساز نیست و به عنوان نمونه می شه از simulation modeling استفاده کرد ولی اگر فضا خیلی پیچیده شود چی؟ دیگر کار با چنین فضایی اصلا راحت و ممکن نیست و در حقیقت علم ما به فضاست که سادگی یا پیچیدگی رو برای یک فضا تعریف می کنه

دانشجو: پس ما هرچه بیشتر بدانیم و روابط رو بهتر بشناسیم و آنالیز کنیم جواب های قاطع تری داریم. مثلا در پرتاب سکه اگر دقیق بدانیم سکه با چه زاویه و سرعت و شتابی پرتاب شه اصطکاک آن با هوا و دست ما چقدر است، نیروهای دیگر وارد به آن مثل باد با چه قدرت و در چه جهتی هستند و ... می توانیم بگوییم سکه با احتمال یک شیر یا خط می آید

استاد: بله با علم بیشتر به موضوع می توان به این سمت پیش رفت

دانشجو: پس اگر ما همه چیز را بدانیم آینده مسئله ی مجهولی نیست و مشخص است که چه خواهد شد و چه نخواهد شد. و سکه مجبور است که یک بیاورد همانطور که من بنا به تعاملات از پیش تعیین شده و معینی که با دیگر کائنات دارم مجبورم هرکاری را انجام دهم یا انجام ندهم و آنچه به آن اختیار می گویند در حقیقت جهل ما نسبت به عالم است ....

استاد سکوت می کند.


 
comment نظرات ()
 
انا انزلناه فی لیله القدر
نویسنده : جوان ناکام - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٧
 

عشق یعنی اشک توبه در قنوت

                                              خواندنش با نام غفارالذنوب

    عشق یعنی چشم ها هم در رکوع

                                                   شرمگین از نام ستار العیوب

      عشق یعنی سر سجود و دل سجود

                                                       ذکر یا رب یا رب از عمق وجود

 

پی نوشت1:

               شب قدر است و من قدری ندارم     چه سازم توشه قبری ندارم

                مبادا لیله القدرت سر آید              گنه بر ناله ام افزونتر آید

                مبادا ماه تو پایان پذیرد          ولی این بنده ات سامان نگیرد

 

پی نوشت2:

         امشب رحمت دوست جاریست... مانند رود... نه مانند باران... اگر دلتان لزرید، بغضتان ترکید... کسی اینجا محتاج دعاست


 
comment نظرات ()
 
سجن
نویسنده : جوان ناکام - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸
 

قال ربّ السّجن احب الیّ مما یدعوننی الیه و الا تصرف عنی کیدهنّ اصب الیهنّ و اکن من الجاهلین (یوسف-33)

یادم میاد از بچگی مادرم همیشه می گفت من شما را آزاد میذارم ولی حواستون باشه...همیشه خودتون رو تو یه زندانی ببینید که از پشت میله هاش قادر به دیدن هرچیز هستید ولی هیچ وقت خودتون رو وارد بازی های نازیبایی که اونور میله هاست نکنید!

انگار مادرم هم می خواست به ما یاد بده که باید "السجن احب  الی" رو ملکه خودمون کنم.

چرت نوشت: یا رب ! یوسف را به زندان انداختی تا از گناه بدور بمونه، این چه سجنیه که ما را در اون زندانی کردی و هرچی تاریکی و پلیدیه هم سلولی مون؟؟

پی نوشت 1: ببخشید که یه وقتایی می زنم زیر حرف خودم، اصولا یکی از اهداف من برای نوشتن هم همینه. نوشتن به آدم این فرصت رو می ده که افکارش رو مرتب و بعضا اصلاح کنه. چرت نوشت ها همون افکار اصلاح نشده هستند. جدی نگیرید!!!

پی نوشت2: به دفتر تربیت مادرم این نکته رو حاشیه می زنم که، خوبه بعضی اوقات چشم دیدن خیلی چیزها رو حتی از پشت میله ها هم نداشته باشیم و یا حداقل چشم هامون رو به روشون ببندیم تا اصلا صورت ذهنی ازش نداشته باشیم. می گن پدرمون حضرت آدم(ع) فریب شیطان رو خورد چون تصوری از دروغ نداشت و یا باور نمی کرد تو بهشت کسی دروغ بگه!

 

 


 
comment نظرات ()